تبليغاتX
 سلطان بالیوود

سلطان بالیوود

سلطان بی رقیب بالیوود

شاهرخ خان

شاهرخ خان از زبان خودش:

(سال ۱۹۹۷): من هيچوقت ۴۰ ساله نميشم! الان ۳۲ سالمه و همينجوری هم ميخوام تا آخر عمرم باقی بمونم....!

* من يه بذله گوی محفِلم! ولی بازی من برای واقعيته.

* شما هيچوقت به خوبی ای که ديگران به زبان بهتون ميگن نيستيد٬ همينطور به بدی ای هم که در عمل ازتون ميسازن هم نيستيد!!

* من هيچ مشکلی با اينکه از بقيه بازيگرها تقليد کنم ندارم. اونايی هم که ميگن از بازی ديگران تقليد نميکنن دروغ گفتن!!

* خيلی از مردم بهم ميگن «توی فيلمها تو خيلی خوب ظاهر شدی اما....» و جمله شونو کامل نميکنن!!

* من مثل يه ميمون توی سيرک ميمونم! از روی طناب میپرم٬ شکلک درميارم٬ هرکاری ميکنم که مردمو سرگرم کنم


بين يه رابطه ی زودگذر و آرامش فکر٬ من دومی رو ترجيح ميدم. رابطه ی خلاف داشتن اصلا کار درستی نيست. هيچوقت بدون شلوار منو گيرنخواهيد انداخت....

* من هنوزم ميشينم فيلمهای خودمو نگاه ميکنم و ميگم‌: خدايا کاش ميتونستم مثل «شاهرخ خان» بازی کنم! اين يه درخواسته : آيا ميتونم مثل شاهرخ خان باشم؟؟!! ميتونم خودمو با بازی خودم گول بزنم؟!!..

* وقتی اولين صحنه ی دعوا رو توی فيلمم بازی کردم خودمم باورم نميشد که بتونم اينقدر شرور و بدجنس باشم

* بازيگر مثل يه کالا ميمونه... من برای تبليغات بازی ميکنم٬ هيچ مشکلی هم با رقصيدن توی عروسيها ندارم. حتی فردا ممکنه چاق و کچل هم بشم! ديگه چی؟؟!!

* (سال ۱۹۹۷): اگه يه روزی ۴۰ ساله بشم٬ دلم ميخواد دستی به دلم بکشم و به بچه هام بگم:« ببينيد منم بالاخره تونستم يه کار خوبی بکنم....».

* من از نظر بازيگری از ۱۰ به خودم ۲.۵ ميدم. ديگه خودتون ميتونيد تصور کنيد که به بقيه بازيگرا چند ميدم....!!!

* تنها وقتی که من بازی نميکنم وقتيه که خوابيدم! اون ۴ ساعتی که من توی شب ميخوابم بازيگر درونم رو از دست ميدم. حتی وقتيکه دارم دوش ميگيرم نميدونيد عجب بازیگری ای ميکنم!!

* من عاشق ستاره بودنم! اميدارم که يه ستاره هم بميرم! من واقعا ميميرم اگه يه روز مردم به من اهميت ندن!! نميدونم اگه توی يه مراسم مردم سراغ من نيان چيکار بايد بکنم!!

* هيچکس نميتونه منو بعنوان يه بازيگر بخره! شما ميتونيد منو بعنوان يه کالا يا يه محصول بخريد٬ ولی بعنوان يه بازيگر نه.

* مردن بهتر از شکست خوردنه! ولی شما هميشه مجبوريد کل زندگيتون با شکست زندگی کنيد...

* من هميشه گفتم فيلمهام بايد مثل مارک آی اس آی باشن: ممکنه خوب فروش کنن يا موفق نباشن٬ ولی بايد طوری باشن که مردم انتظار اکرانشو بکِشن...!

* يه چيزی که هيچوقت نمیتونين از من بگيرين صداقت و فروتنی ايه که کارمو باهاش انجام ميدم. اين ترکيب خطرناکيه از تواضعی که توی کارم دارم و غروری که نسبت به خودم دارم


 

كارگردان سمیرا خان در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت


rab ne banadi jodi

سلام عزیزان

فیلم جدید شاهرخ با عنوان  rab ne banadi jodi  حدودا یک ماه هست که اکران شده

در این فیلم شاهرخ مجددا با یه مدل همبازی شده

فیلم  RAB NE BANA DI JODI  توجه اسكاری ها را جلب كرده و قرار است فیلمنامه این فیلم در بانك فیلمنامه اسكار آرشیو شود. این اولین بار نیست كه چنین اتفاقی برای فیلمهای کمپانی " یاش راج " می افتد ولی مطمئنا سریعترین آنهاست.

فیلمهایی كه در این بانك فیلمنامه آرشیو می شوند ،‌ در دسترس دانشجویان، فیلمسازان ، نویسندگان و بازیگران قرار می گیرند . فیلمنامه ها اجازه خروج از كتابخانه ها را نخواند داشت . معمولا فیلمنامه فیلمهای بسیار پرفروش در بانك فیلمنامه اسكار قرار می گیرند.


 


 

كارگردان سمیرا خان در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت


من یک خان هستم

سلام

بالاخره کاجول قبول کرد با شاهرخ همبازی بشه

در فیلمی بنام (( من یک خان هستم )) که راجع به زن و شوهر مسلمانیه که بعد از واقعه ی ۱۱ سپتامبر تو نیویورک با مشکل مواجه میشن.


 

كارگردان سمیرا خان در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت


گوري از زبان شاهرخ

                       http://i18.tinypic.com/48xbcrt.jpg



 

پدر و مادر گوری به شدت مخالف ازدواجمون بودن. مادرش تهديد کرده بود که خودکشی ميکنه! ‌۶ سال ما مخفيانه باهم دوست بوديم. حتی يه بار من با يه قيافه ی ديگه به تولدش رفتم!‌ اسمی رو بکار بردم که که تو سريال Fauji صدام ميکردن. ولی وقتی اونا منو شناختن جهنمی به پا شد!! اونا يه خونواده ی پنجابی خيلی اصيل هستن. منو از همه ی اعضای خونواده ش ترسونده بودن. مجبور بودم دل تک تک اعضای خونواده شو يکی يکی بدست بيارم. با يکی از دايی هاش که حرف زدم پشت تلفن با همون صدای عين آمريش پوری!! بهم گفت: به خواهرزاده ی من نزديک نشو وگرنه....!!! ولی بعد که ديدمش ديدم يه پسربچه ی خيلی مهربونه!! دخترخاله ها و پسرخاله هاشو با خودم ميبردم ديسکو! کم کم همه شون ازم خوششون اومد و بهم اميدواری ميدادن که پدرومادرشو هم راضی ميکنن٬‌ولی اونا قبول نمیکردن.... گوری توی خونه حبس شده بود!‌ هميشه بهم ميگفت: شاهرخ تو مامان بابای منو نميشناسی... تو خيلی همه چيزو ساده ميگيری! و من هميشه بهش ميگفتم: همه چيز درست ميشه....! ۱۰ سال ديگه به همه  ی اين روزا ميخنديم....!! و اين دقيقا کاريه که الان ميکنيم! بعضی شبها که ميشينيم و درباره ی گذشته فکر ميکنيم٬‌حسابی ميخنديم....
اما اونموقع يه بار اون حسابی قاطی کرد!! فکر ميکرد من با غيرتی بازيهام اذيتش ميکنم! راست ميگفت٬ يه زمانی بود که من خيلی روی گوری حساسيت نشون ميدادم. اگه با مايو به استخر ميرفت يا حتی اگه موهاشو باز ميذاشت باهاش دعوا ميکردم. گوری وقتی موهاشو دورش ميريخت خيلی خوشگل ميشد و من نميخواستم پسرهای ديگه بهش نگاه کنن!!! اينا به خاطر اين بود که زياد همديگه رو نميديديدم و نميتونستيم راحت درباره ی رابطه مون حرف بزنيم. اما اون نتونست تحمل کنه. اين بود که سال ۱۹۸۹ منو ول کرد و بدون اينکه بهم بگه با دوستاش اومد بمبئی. وقتی فهميدم حسابی قاطی کردم! روز قبل از اينکه بره اومد پيشم. اون روز تولدش بود و من اتاقمو بايه عالمه بادکنک تزيين کرده بودم و کلی هم کادو براش خريده بودم. وقتی اتاقمو ديد خيلی گريه کرد. من فکر کردم به خاطر ناراحتيه زياديه که خانواده ش بهش وارد ميکنن٬‌ ولی بهم نگفت که ميخواد بره.... وقتی فهميدم رفته به مادرم گفتم.اون بهم گفت برم و دختری که دوستش دارم رو برگردونم. بهم ۱۰۰۰۰ روپيه داد و من با دوستام اومدم بمبئی دنبالش. چند روز مدام دنبالش ميگشتيم٬ شبها هم مجبور بوديم تو خيابون کنار ساحل هتل تاج بخوابيم!  همه جا رو دنبالش گشتيم بخصوص ساحل ها٬ گوری عاشق ساحل بود .لهامون تقريبا تموم شده بود مجبور شدم دوربينم رو هم بفروشم. من قيافه ی گوری رو برای مردم توضيح ميدادم٬‌ از حالت موهاش ميگفتم٬ به همه ميگفتم يه دوسته و گمش کردم. عاشق مدل موهاش بودم ولی اون موهاشو کوتاه کرد فقط برای اينکه منو اذيت کنه!!....
 
همه جا رو گشتيم تا اينکه يه بار يکی ما رو برد به يه ساحل خصوصی. رفتيم توی ساحل ..... و گوری اونجا بود! ايستاده بود توی آب٬‌با يه تی شرت! (نه مايو!!) اونموقع حتی اگه اون هيچی هم تنش نبود برام مهم نبود!! ديگه نمیخواستم از دست بدمش. اومد جلو و همديگه رو بغل کرديم٬ و گريه کرديم....  اونموقع بود که فهميدم بی دليل حساسيت نشون ميدادم. همينطور فهميدم که هيچکس بيشتر از من نميتونه گوری رو دوست داشته باشه٬ و اين بهم اعتماد بنفس خيلی زيادی داد.
 
وقتی تصميم گرفتيم ازدواج کنيم قبلش از خونه ی خاله ی گوری به پدرومادرش زنگ زديم و بهشون گفتيم که ما ازدواج کرديم! خيلی عصبانی شدن‌٬ مادرش غذاخوردنو گذاشت کنار و وضع خونه شون حسابی ريخته بود به هم. رفتم که پدرشو ببينم٬‌احساس گناه ميکردم.وقتی باهاشون صحبت کردم فکر ميکنم چاره ی ديگه ای نداشتن جزاينکه قبول کنن. الان ميتونم احساس پدرمادر گوری رو درک کنم٬ اونا يه خونواده ی ۱۵ نفری سفت و سخت پنجابی بودن که گوری جوانترينشون بود. تصور کنين که اون بگه ميخواد با يه پسر بدقيافه٬ با يه دين ديگه٬ با يه فرهنگ و رفتار ديگه با يه شغل متفاوت ازدواج کنه.... هيچ نقطه ی مثبتی برای من نبود. اونا رو سرزنش نميکنم. اونا حتما فکر ميکردن ميتونن شوهر خيلی بهتری برای دخترشون پيدا کنن. ما هيچوقت نمیخواستيم کاری برخلاف خواسته ی خونواده هامون بکنيم. فکر فرار حتی يه بارم به سرمون نزد. اما مطمئن بوديم که حتما باهم عروسی ميکنيم....
وقتی که من پدرومادر گوری رو ديدم اصلا روی زبونم نميومد بگم :من دخترتونو دوست دارم! به نظرم خيلی احمقانه ميومد!‌ به خاطر اينکه من هيچوقت نميتونستم گوری رو بيشتر از اونا دوست داشته باشم. اونا گوری رو بدنيا آورده بودن و بزرگش کرده بودن. عشق من هيچوقت نميتونست جانشينی برای عشق اونا باشه....
مراسم ازدواجمون هم به رسم هندوها و هم به رسم مسلمونا برگزار شد. ما ميخواستيم يه مراسم ساده داشته باشيم ولی پدرمادر گوری ميگفتن که بايد دقيقا مثل مراسم اصيل هندوها باشه. توی مراسم عروس و داماد نبايد همديگه رو تا پايان مراسم ببينن. داماد بايد با اسب بياد و کس ديگه ميره دنبال عروس و مياردش. ولی ماشينی که قرار بود بره دنبال گوری خراب شد! واسه همين من مجبور شدم خودم برم دنبالش و ببرمش توی سالن٬‌ بعد خودم دوباره برگردم و با اسب برم!  مشکل ديگه اين بود که من اصلا آداب و رسوم هندوها رو بلد نبودم و هرکاری که توی مراسم بايد انجام ميدادم بايد کامل برام توضيح ميدادن! واسه همين فقط مراسم عقدمون چند ساعت طول کشيد. بهم گفتن که طبق سنت٬ گوری بايد پاهامو بشوره! ‌و من نميخواستم گوری اين کارو بکنه. من چيز زيادی نداشتم. توی مهمونی هم همون کت و شلوار فيلم راجو بنگايا جنتلمن رو پوشيدم! پدر گوری گروه موسيقی ترتيب داده بود که چندتا آهنگ از فيلمهای من٬ ديوانا و راجو بنگايا جنتلمن رو بخونن. اونموقع بود که مادر گوری برای اولين بار بهم گفت: ما هيچوقت فکر نميکرديم تو بتونی اينقدر هم خوشتیپ بشی!! توی عروسيمون هيچکس چيزی که من دوست داشتم بهم کادو نداد! در عوض کلی کريستال بهمون کادو دادن!!!
 
آخر شب وقتی گوری نشست توی ماشين شروع کرد به گريه کردن٬ بعد همه ی خونواده ش هم شروع کردن به گريه کردن. منم که دیدم اينجوريه خيلی جدی گفتم: اگه اينقدر ناراحتين ميتونين دخترتونو پيش خودتون نگه دارين٬‌من ميام ميبينمش و ميرم!
 
بعد از ۷ سال که همديگه رو ميشناختيم٬‌اون شب اولين بار بود که شب رو باهم گذرونديم.... قبل از اون حتی وقتی برای گردش هم بيرون ميرفتيم همه ش نگران اين بوديم که مبادا کسی از خونواده ی گوری ما رو ببينه. احساس خيلی خوبی بود که ما باهم بخوابيم و صبح که من بيدار ميشم ببينم گوری کنارمه....
باورتون ميشه...؟! عصر روز بعد من به بمبئی پرواز داشتم که برای Dil ashna hai فيلمبرداری کنم.درواقع اونا قرار بود فقط برای ازدواجم بهم تبريک بگن و من برگردم ولی ازم خواستن حالا که رفتم يه صحنه رو بگيريم. و يه صحنه تبديل شد به ۵ صحنه و من خيلی دير به خونه برگشتم و يه دعوای خيلی شديد با گوری داشتيم!!!
وقتی ما اومديم بمبئی ٬ عزيز ميرزا٬ جی پی سیپی٬‌جوهی (چاولا) و مادرش برامون مهمونی گرفتن.
 
در مورد بچه هام٬‌دلم ميخواد پسرم تا ۱۶ سالگی حسابی شر و شلوغ باشه که بتونه بعد از اون پسر خوبی باشه! موقع به دنيا اومدن آريان٬‌حال گوری خيلی بد شد. زايمانش خيلی خطرناک بود. اونموقع من فقط ميخواستم گوری سالم بمونه٬‌ اجازه هم دادم اگه خيلی وضع وخيم شد اول گوری رو نجات بدن.... ولی الان همه چيز آريان...آرين....آريان....!!
درباره ی دخترم هم همه ی عشقی که توی وجودم هست رو بهش ميدم... باوجود اينکه همسرم فکر ميکنه من ديوونه م٬ ولی من ميدونم که خودم دخترم رو به مهمونيهايی که دعوت شده ميبرم. دوست دارم دوستاش بگن « چه پدر خوشتیپی داری!! » وقتی که اون با دوست پسرش روی صندلی عقب ماشينمون نشسته٬ من خودم راننده شون باشم و بگردونمشون...!!  پدرومادر من بهترين دوستان من بودن٬ به همین ترتيب منم ميخوام صميمی ترين دوست بچه هام باشم.....
من به گوری احترام ميذارم برای اينکه اون يه زنه و مادر بچه هام. دوستش دارم چون خيلی صادقه و تکميل کننده ی من. اون بهم ياد داد چطور توی زندگيم سياست داشته باشم! اون هميشه بهم ميگه که خيلی چيزهايی رو ميگم که نبايد بگم٬‌برای اينکه همه  ی مردم منو نميشناسن و از حرفام اشتباه برداشت ميکنن. اون بهم ياد داد قبل از اينکه بخوابم چراغها رو خاموش کنم!! درست غذا بخورم٬ درست لباس بپوشم٬‌ لباسهامو درجای درست بذارم.... اون ثابت ترين و محکمترين عامل توی زندگی منه. و به خاطر موقعيت و يافته هام نيست که اون به من احترام ميذاره يا دوستم داره٬ اون منو دوست داره به خاطر اينکه من ميخندونمش! نميدونم.... من اونو ميخندونم؟؟......


 

كارگردان سمیرا خان در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت


تك ستاره

شاهرخ خان اين سوپر استار مسلمان باليوود در ۲ نوامبر ۱۹۶۵ در دهلي متولد شد. پدرش مرحوم تاج خان٬‌ وکيل و مبارز آزادي و مادرش فاطمه خان دادرس دادگاه بود .


    تحصيلاتش را در مدرسه سينت كولامباي دهلي نو به پايان برد .شاهرخ به تحصیل و ورزش علاقه مند بود و می رفت تا به عنوان یک ورزشکار حرفه ای فعالیت کند و شاید کمتر کسی بداند او روزگاری کاپیتان تیم ملی کریکت هندوستان بود،اما به درخواست والدین خود در رشته اقتصاد و در دانشگاه هنسراج دهلی نو به تحصیل پرداخت .
    پس از اخذ مدرک ليسانس وارد رشته فیلم سازی شد و مدرک فوق خود را در در این رشته گرفت . در سال 1981 پدر را بر اثر بيماري سرطان از دست داد . اين واقعه باعث شد تا شاهرخ نسبت به خانواده خود احساس مسئوليت بيشتري کند .موهای بسیار بلند ،بینی بزرگ ،اندامی لاغر و رنجور ،لبهای نسبتا کلفت و ...هیچ کس باور نمی کرد فردی با این خصوصیات چهره بتواند در دل تماشاگری راه باز کند. زیبایی چهره ،هیکلی تنومند و قدی بلند سه معیار اصلی انتخاب بازیگري بود که شاهرخ در هنگام ورود به سينما با آنها بيگانه بود .


    كارش را در تلويزيون با يكي دو مجموعه پرطرفدار ( سيرك ، 1989 وابله ، 1991 ) اغاز كرد . در سال 1992 وارد سينما شد . با( راجو آقا شده) مورد توجه قرار گرفت و با نقش منفي (بازيگر )به شهرت رسيد . ستاره شدنش از آن رو اهميت داشت كه ستارگان سينماي هند عمده شهرت شان را از بازي در نقش هاي مثبت به دست مي آوردند . خيلي زود نقش ثابت ضد قهرمان رادر پرخرج ترين محصولات سينماي هند پيدا كرد . جالب اين بود كه نخستين ضد قهرمان فيلم هاي هندي به شمار مي آمد كه هم ذات پنداري تماشاگران را نيز برمي انگيخت . از نيمه دوم دهه 1990 بازي در نقش هاي (سنتي ) فيلم هاي كمدي و ملودرام را آغاز كرد . در اين دوره چنان محبوبيتي پيدا كرد كه با آميتا باچان ، فوق ستاره و اسطوره سينماي هند ، مقايسه مي شد .


     استقبال از فيلم هاي شاهرخ خان در اروپا و امريكا، او را بدل به يكي از نشانه هاي فرهنگي هند معاصر كرده است . اما مرگ مادر در سال 1991 مجددا اورا عزا دار کرد و همين مسئله باعث شد تا مدتي از عالم سينما دوري کند . او بدترين لحظه زندگيش را فوت پدر و مادرش مي داند . در 1999 هم راه با جوهي چاولاي بازيگر و عزيز ميرزاي كارگردان ، كمپاني فيلم سازي دريمز آنليميتد را تاسيس كرد . نخستين محصول اين كمپاني با نام دل هاي هندوستاني در زمره پرفروش هاي سال درآمد . 
    شاهرخ خان در ۲۵ اکتبر ۱۹۹۱ با گوری چيبِر ازدواج کرد . حاصل اين ازدواج دو فرزند با نامهاي: آريان ( متولد ۱۲ نوامبر ۱۹۹۷ ) - سوهانا ( متولد ۲۳ می ۲۰۰۰ ) مي باشد . باران - بازيهای کامپيوتری - کامپيوتر - کتاب چيزهايی هستند که شاهرخ خان را به وجد مي آوردند .به يادماندنی ترين لحظه براي شاهرخ خان مسلمان ،روز ازدواجش و زمانيکه اولين جايزه ی فيلم فير رو گرفت مي باشد . شاهرخ  بارها در مصاحبه هايش عنوان کرده که: اگر بازيگر نمي شدم به طور حتم افسر ارتش يا معلم مدرسه مي شدم.


 

كارگردان سمیرا خان در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting